|
شعر امروز...
|
آشوویتس در سه سکانس
(۱)
از لابلای بلندی گیسویش
به پشت سر
نگاهی انداخت...
نه موسایی بود و
نه عصایی!
(۲)
با تصویری چروکیده از نگهبانی پیر
کوره لب فروبست
و دودی غلیظ همه جا را سرکشید.
ناگهان دستی
از لابلای زبانه های آتش
چیزی را در مشت پنهان کرد و
گریخت...
(۳)
پیرمرد
خمیده بر عصا و
دو چشم آبی
خیره به او...
دو چشم آبی
معلق
در تنگی شیشه ای!
یادباد...
کودک که بودیم
با بادبادک هایمان- باد را به بازی می گرفتیم
حالا
بادی شاد
کلاه باران زده را می رباید!
...
من
به راهم ادامه می دهم
و باد
به یادش...
پاورقی:
(یادباد...) اثری است با احترام به شعری از زنده یاد قیصر امین پور:(دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم/ امروز او ما را/فردا...)
سلام به دوستان! چند ماهی که مسئولیت جلسه شعر فرهنگسرای خاتم را بر عهده گرفته ام. فکر کنم فرهنگسرای خاتم در منطقه ۱۷ یا ۱۸ باشد. روزهای ۵شنبه ساعت ۴. خوشحال می شوم شما را آنجا ببینم و گپ مفصلی بزنیم! چند شعر بلند دارم که هنوز کارشان تمام نشده است - فعلاْ کار کوتاهی را مینویسیم به امید روزهای دیگر!
آجر و پرنده
آجری از دیوار فرو می افتد
جای خالی اش
آشیانه ای می شود
برای کبوتری سپید!
اگر روزی
این همه آجر فرو ریزد
چشم های ما
شانه ها و دست های ما
آشیانه ای است
برای تمام پرندگان...
برای تمام پرندگان...
نه طعم گَس خرمالو بود
نه به تندی ادویه های هندی
و نه شیرینی عسل کوهپایه ها!
به یاد نمی آورم
دهانم، بوسه هاست..... طعم لبهات را از یاد برده است!
لبهایی که دیگر
به طعم سرد سیم های مسی است!
حالا تو 22689654 شده ای
که گاهی دلت برای 88426500 تنگ می شود.
موهات بلندتر شده است یا کوتاهتر!
دامنی پر از گل سرخ پوشیده ای یا پیرهنی خالی از گل های صورتی!
چه تفاوتی دارد
تنها گاهی اعدادت تغییر می کند
گاهی کمتر گاهی بیشتر
چه تفاوتی دارد
برای شماره ای که؛
08413332566 همیشه نگران اوست
22286935 دلیل غیبتش را می پرسد
و هر ماه 688195 ۰۰۱۵۱از سرمای آنسوی دنیا برایش می گوید
و ارتفاع آبشار نیاگارا!
من 88426500 هستم
شماره ای گمشده میان بی شمار شماره ی دیگر
پیدایم کن
و طعم لبهام را به یاد بیاور!
۲۳۲۳۲۳۲۶۴۴۹۴۹۷۴۲۱۸۷۸۹۷۴۶۵۱۶۵۴۹۸۷۴۵۱۶۴۸۹۷۹۸۴۸۵۴۸۹۷۸۹۷۴۸۴۸۷۴
۳۲۵۴۸۷۹۶۵۸۴۲۳۱۵۷۸۴۵۹۸۹۲۱۳۴۷۸۵۹۶۳۲۵۱۴۷۸۵۴۶۹۸۷۵۲۱۴۵۷۸۰۲۳۲۰۴۵۷
۴۵۲۱۱۳۵۸۷۴۵۸۹۸۵۶۳۲۱۴۷۵۳۶۹۵۱۷۸۹۵۴۱۲۵۵۴۷۰۲۱۰۳۵۹۸۰۴۷۸۰۳۶۵۸۹۰۷۴۵۸۶۰
۴۵۸۷۹۵۲۳۸۷۹۸۵۱۲۳۴۰۴۵۶۹۰۸۷۵۴۹۵۲۱۲۳۶۵۰۲۰۰۹۱۲۰۹۳۲۰۹۳۵۱۴۴۴۸۷۴۵
۵۴۶۹۸۷۳۲۱۵۸۹۶۳۲۰۲۴۷۸۵۱۲۳۰۳۳۲۶۵۸۹۷۴۵۱۸۹۶۵۴۷۸۹۵۱۲۳۵۷۸۴۹۵۸۷۴۱۲۳
می نویسم.شاید هم این شعر و هم این وبلاگ کامل شود !
...کادوی روز تولد...
نه سیگاری دود کردیم !
نه اسفندی !
بی هیچ حرفی
روبروی هم نشستیم
من و اردیبهشت
هر دو خسته
***
باران بی هیچ استعاره ای می بارد
ما خیس می شویم و
چتر ها
برای عابران قفس می سازند...