( آشوویتس در سه سکانس) و (یاد باد...)
آشوویتس در سه سکانس
(۱)
از لابلای بلندی گیسویش
به پشت سر
نگاهی انداخت...
نه موسایی بود و
نه عصایی!
(۲)
با تصویری چروکیده از نگهبانی پیر
کوره لب فروبست
و دودی غلیظ همه جا را سرکشید.
ناگهان دستی
از لابلای زبانه های آتش
چیزی را در مشت پنهان کرد و
گریخت...
(۳)
پیرمرد
خمیده بر عصا و
دو چشم آبی
خیره به او...
دو چشم آبی
معلق
در تنگی شیشه ای!
یادباد...
کودک که بودیم
با بادبادک هایمان- باد را به بازی می گرفتیم
حالا
بادی شاد
کلاه باران زده را می رباید!
...
من
به راهم ادامه می دهم
و باد
به یادش...
پاورقی:
(یادباد...) اثری است با احترام به شعری از زنده یاد قیصر امین پور:(دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم/ امروز او ما را/فردا...)